سيد محمد باقر برقعى
575
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خون خدا بند در بند تو در واژهء ايثار شكفت * صد چو منصور ز سوداى تو بردار شكفت پرده در پرده نهان بود ، معمّاى حيات * تا گل زخم تو در عرصهء پيكار شكفت اى شهيدى كه به معراج سنان باغ لبت * طور سينا شد و از گرمى گفتار شكفت تير شرمنده شد از خندهء آن غنچهء سرخ * كه سر دست تو با حنجر خونبار شكفت من و توصيف تو ، اى همشرف خون خدا * واژهاى بود كه در پردهء پندار شكفت جلوهء خيال بازآ كه بىتو شيون و غوغا كند دلم * راضى مشو به ساحل غم جا كند دلم زخمى كه از فراق تو در سينه گل نمود * هر شب به آب ديده مداوا كند دلم اى چشمهسار مهر و عطوفت ! كرمنما * يك قطره از عطاى تو دريا كند دلم تا گلشن وصال تو در سينه آرزوست * كى روى خود به جانب صحرا كند دلم سوگند به روى ماه تو ، اى آيت بزرگ ! * با اشك ديده مِهر تو امضا كند دلم جايى كه رزق خلق به يمن تو مىدهند * حاشا ! ز دست غير تمنّا كند دلم يك شب كتاب زندگىام را مرور كن * تا عقدههاى هجر تو را وا كند دلم باور نما ، ز روى صداقت سرودهام * بازآ كه بىتو شيون و غوغا كند دلم آسمان دل بهجز ولاى تو بر لوح دل نگارى نيست * بهجز وصال تو در ديده انتظارى نيست فروغ مهر تو بگرفته آسمانِ دلم * حديث عشق نبازم كه اختيارى نيست گذشت قافلهها يكبهيك از اين منزل * به شاهراه وِلا جز تو تكسوارى نيست فداى صبر تو ، اى آخرين خزانهء مهر ! * كه تا ابد به جهان چون تو داغدارى نيست به جان آن گل سرخى كه در زمين بقيع * شبانه دفن شد و بهر او مزارى نيست بيا به سينهء اين غمزده تماشا كن ! * كه صبر داده ز كف ، بهر او قرارى نيست