سيد محمد باقر برقعى

543

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فرات خونين آن ظهر كه آب دشمنى با دين كرد * دستان سقا فرات را خونين كرد در قحط اميد و عشق ، مشكى پاره * افتاد به خاك و آب را نفرين كرد خنده بر مرگ در سايه‌اى از شبنم و گل خوابيدى * خورشيد شدى و بر دلم تابيدى انگار به مهمانى دل مىرفتى * آن‌سان كه به روى مرگ مىخنديدى وداع با نگاهى آبى وز دورنگىها دور سينه‌اى چون غنچه تنگ ، ليكن پرشور با دو چشمى لبريز ز تماميّت احساس وجود به سراپاى دل خونينم به دو چشمان پر از افسونم به من و عشق همين عادت غمگين بشر نظر افكند و خداحافظ را به نگاهى ديگر ! روشنايى « كيست ؟ اين كيست كه هر نيمه شبى »