سيد محمد باقر برقعى
542
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خدا مىخواهد اى خوب ! دلم گفت وفا مىخواهد * اين سينه فقط از تو ، تو را مىخواهد آن شب كه جدا شديم از هم گفتى * اين قسمت ما بوده ، خدا مىخواهد سايهء عشق چشمان پر از راز و پر از دردى بود * پوتين بدون پاى شبگردى بود آن سايه كه مثل عشق پرپر مىزد * از پيكر بىسر جوانمردى بود سرشك زينب بنشست سرى به نيزه و غوغا شد * در كوى عطش هلهلهاى بر پا شد تا ديد حريم خيمه را بىياور * غلتيد سرشك زينب و دريا شد از طايفهء شقايق از طايفهء سرخ شقايق بوديم * با دادن جان و سر موافق بوديم گفتند كه بگذريد از عشق و اميد * غافل كه ز مردمان عاشق بوديم هفتاد و دو لاله آن ظهر عطش كه عشق بىياور شد * هفتاد و دو لاله تشنهلب پرپر شد در حسرت آن منتظر چشمبهراه * يك خيمه يتيم سوخت ، خاكستر شد صد راز بيا با عاشقى آرام گيريم * ز خون عاشقان الهام گيريم بيا تا از وصيّتنامهء عشق * شبى صد راز ، يك جا وام گيريم