سيد محمد باقر برقعى

516

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عمر عبث بر ما دو روز عمر ، دريغا ! چنان گذشت * كز غم به صيدِ خستهء بىآشيان گذشت بر ما همان گذشت كه اندر ميان موج * بر زورقى شكسته و بىبادبان گذشت جز بال‌هاىِ سوخته از ما به‌جا نماند * چون آتشى كه ماند و از آن كاروان گذشت دانم ز من نشانه نماند جز اين حديث : * كان بىنشان بيامد و آن بىنشان گذشت لبخند زهرگين ، به من اى زندگى مزن ! * دانى تو خود ، چه بر منِ آتش به جان گذشت مگشاى در به روى من ، اى باغبان پير ! * فصلِ نشاط باغ و گل و بوستان گذشت چون گردباد خستهء حيران به حالِ خويش * عمرى عبث مرا به دل خاكدان گذشت وصلهء ناجور در آسمانِ دلم چون ستارهء كورى * تن و روان تو قربانِ من ، چه بىنورى ! چو روىِ زشتِ تو بينم ، كنم سه كيلو كم ! * هزار شكر كه فرسنگ‌ها ز من دورى ! ز حيثِ جنس ، تو چون ساير بتان باشى * به ظاهرت نمىكنى ، ولى كمى شورى ! هرآن‌كه شكلِ قناس تو ديد ، با من گفت : * چه انتخاب بدى كرده‌اى ، مگر كورى ؟ ! تمام خلقِ خدا را اگر بگيرد برق * مرا گرفته - دريغا - چراغ زنبورى ! بگفتم آنكه به خود وصل سازمت با چسب * ولى چه سود ؟ كه از وصله‌هاى ناجورى ! شهرهء شهر منم كه شهرهء شهرم به وام گيريدن ! * منم كه هيچ نديدم به غير « بد ديدن ! » دهيم قسط و نويسيم سفته ، خوش باشيم * كه در زمانهء ما بىخوديست « نقديدن ! » چو با رئيس بگفتم كه « حقِّ » ما چون شد ؟ * بخورد چاى و بگفتا كه : به نپرسيدن ! ز شعر گفتم و مضمون خوش به حضرتشان * شروع كرد به افكارِ بنده خنديدن ! ز خانواده از آن مىرمم به سرعتِ برق * كه طعنِ بچّه و زن ، واجب است نشنيدن ! غرض كه قافلهء عمر مىرود « دادا » * خبر نمىرسد ، امّا ز وَجه و « وجهيدن »