سيد محمد باقر برقعى

462

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باوَرم هرگز نمىآيَد من و مهتاب و عشق * آنچه را ديدم سَرابى در خيال و خواب بود آرى اين عشقى كه بخشَد جانِ « شيرين » را حيات * خالق و جان‌مايهء اين شعرِ نَغز و ناب بود « از دلتنگى تا سَرمستى » من به تنهايىِ خود خو كردم * خسته از خَلق به خود رو كردم از حسادت بَرى و بيزارم * مىدهد رنگ و ريا آزارم بِه بَد و خوب نمىانديشم * غَرق در عشق و خيالِ خويشم شامِ يَلدا بِشَوَد منزِل من * از كسى مِهر نَخواهد دلِ من مِنَّت‌آلود نَخواهم دل‌وجان * شَرف درد بِه از اين درمان مِهرِ مَسموم به زَهْرِ منَّت * شوكرانيست به جامِ ذِلّت هركه لُطفش اثر از منَّت داشت * نامِ او را نَتوان يار گذاشت يار آن است كه همدِل باشد * دادرَس در غم و مشكل باشد نَفَسَش بوىِ حمايت بِدَهد * جانِ خود را به رضايت بدهد وَرنَه هنگامِ غَزَل‌خوانيها * گاهِ آواز و دُرافشانيها همه باشند زِ جان يارِ دلم * همه هستند خَريدارِ دلم نيستم طالبِ اين يارىها * اين‌چنين همدم و غَم‌خواريها به گُلِ عاطفه مىانديشم * مىكشد عشق بِسوىِ خويشم مىگُريزَم بَرِ همخانهء دل * مَردِ رؤيايى و افسانهء دل آنكه سازَندهء دنياىِ من است * مونِسِ اين دلِ تنهاىِ من است آنكه باشد همه جا هَمدمِ من * گاهِ شادى و به وَقتِ غمِ من حاصلِ گُلشَنِ افكارِ من است * شور و شيرينىِ اشعارِ من است بَعد از اين باز چُنان بُگذشته * سَر كُنم با دلِ خونين گشته پَر كشَم تا بَرِ شهبازِ خيال * تا نباشَم بَرِ كس همچو وَبال رَستن از غير شَود پيشهء من * عشق مىمانَد و انديشهء من