سيد محمد باقر برقعى

431

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مونس هجران بس‌كه در جسم ضعيف و جان‌افگارم تويى * هر نفس كز دل برآرم ، نالهء زارم تويى از وجود تو سراپاى وجود من پر است * در دل و در ديده ، اى جان مهر و انوارم تويى كس به چشمم درنمىآيد به غير از روى تو * گر هزارانند خوبان يا كه دلدارم تويى خواب در عهد تو در چشمم نمىآيد دگر * بختم ار خواب است ، اندر چشم بيدارم تويى نه مرا گفتار و نه كردار مىباشد ز خود * هم تويى كردار من ، هم نيز گفتارم تويى مات و حيرانم به كار خويش رحمت كن به من * مصدر فعل من و سررشتهء كارم تويى من نمىيابم مجال ناله از دست غمت * تا كه همراه نفس در جان افگارم تويى شكوه از دل تا به كى ، از جان شكايت تا به چند * خود دل پرحسرت و جان گرفتارم تويى روز روشن مىبرد رشك از شب « يلدا » اگر * مونس ايّام هجران و شب تارم تويى اهل راز درِ رحمت الهى همه‌وقت باز باشد * كه گروه عاصيان داده به عجز و راز باشد همه دم صلاى عشقت به ولا زند حقيقت * نظرت اگر به صورت ، و گرت مجاز باشد چو دو گام بيش نبود ز خودى سوى خدايت * چو به بىخودى درآيى ، نه رهى دراز باشد خور و خواب و خودپرستى بگذار و آدمى شو * به بهايمت از اين دو ، سر امتياز باشد به درت چه استطاعت من بىبضاعت آرم * كه نه مايهء نيازم نه سر نماز باشد برِ دوست عرضه كردن سر و جان خلاف باشد * به سبكتكين چه هستى به ره اياز باشد به فلك فرونيارم سر بندگى و طاعت * اگرم به بارگاه كرمت جواز باشد همه صاحبان دل را نفس از تو نرم گردد * دل‌وجان فسردگان را ز تو احتراز باشد سر عجز و بندگى را ز درش كجا كشانى ؟ * كه در دگر ز رحمت به رُخت فراز باشد به عزيزىات نديدم چو تو يار نازنينى * به تمام نازنينان ز تو عزّ و ناز باشد همه دم شمر غنيمت ، دم صاحبان دم را * كه نه هردمى دهد جان و نه دلنواز باشد