سيد محمد باقر برقعى

432

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به هزار سال ديگر چو « صفا » « 1 » شدى به صفوت * نكند ظهور « شيدا » كه ز اهل راز باشد خورشيد جمال عالم عشق و محبّت چه صفايى دارد * شاه باشد اگر اين رتبه گدايى دارد ساقيا چند شتابى به خرابى دلم * آخرين خانهء ويرانه ، خدايى دارد همچو نى با لب شيرين تو دمسازم و جفت * بندبندم ز غمت ساز و نوايى دارد مىروم از پس اين قافله سرگشته ز راه * كاين بيابان فنا راه به جايى دارد ظلّ ممدود تو اى دلبر خورشيد جمال * گر فتد بر سر ما فرّ همايى دارد تا نواى غم عشقت به جهان فتنه فكند * همه ذرّات جهان از تو صدايى دارد حسن و خال و خط خوبان نربايد دل ما * جان و دل برخى جانش ، كه وفايى دارد هركه شد از دل‌وجان در ره عشق تو فنا * از ازل تا به ابد ملك بقايى دارد جان طلب در ره جانانه تو از عاشق زار * سيم و زر در نظر پست بهايى دارد گرچه شد بىسروپا در ره عشقت « شيدا » * سرّ عشق تو نه هر بىسروپايى دارد روز وصال در دل من نشسته‌اى ، گرچه مدام روبه‌رو * باز دوانم از پىات ، كوچه به كوچه ، كو به كو روز وصال سر كنم ، شرح شب جدايىات * قطره به قطره متّصل ، بحر به بحر ، جو به جو مىرود از جفاى تو ، خون دل از دو ديده‌ام * با رخ و زلف دلكشت ، نكته به نكته ، موبه‌مو طاق دو ابرويت بود ، قبله‌گه دل اى صنم * روى توام ز شش‌جهت ، جلوه‌گر است سو به سو رايحه‌اى ز زلف تو ، برد صبا به گلستان * ز آن همه گلستان شده ، رنگ‌به‌رنگ ، بو به بو عادت و خوى تو جفا ، خوى من گدا وفا * كرده تفاوت از كجا ، خُلق به خُلق ، خو به خو در سر كوى او كسى ، ره نبرد به خويشتن * بلكه شود شناخته ، بىمن و بىتو ، او به او من همه خون دل خورم ، او مى ناب از طرب * دورهء جام چون فتد ، بر من و يار دوبه‌دو

--> ( 1 ) - مقصود صفاعلى شاه ظهير الدوله است .