سيد محمد باقر برقعى
422
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نه استقرار دارى ، نه فراغت * نه آرام و نه آسايش ، نه راحت نه خود بشناختى ، تا حقّ شناسى * نه بر پا داشتى حقّ را سپاسى تو را مقصود از اين رنج و محن چيست * به من گو معنى حبّ الوطن چيست ؟ بيابانى ، چه مىداند وطن را * نداند خود ز آسايش محن را غرض از معرفت بانى دل من * به خون آلوده اين مشت گل من . . . فضاى حلق ميدان زبان است * تماشاى دل اندر لامكان است وطن مهر علىّ باشد مسلّم * به هرجايى كه خواهى باش بىغم بود عقل اوّلين مخلوق معبود * كه از ايجاد عالم اوست مقصود و گر خواهى شوى از عشق آگاه * مر او را داستانى هست جانكاه زده بر عرش حقّ اين عشق مطلق * ز خون خويشتن نقش انا الحقّ بناى عقل را ويرانه كرده * فراز عرش يزدان خانه كرده اگر عشقى به عالم هست اين است * خطا گفتم كه خود عشقآفرين است نواى عشق اندر خافقين است * نگين خاتم خاتم ، حسين است الا اى عشق بىپرواى جانباز ! * كه نبود لامكان را جز تو شهباز غم جانبازىات را بىكموبيش * رقم كردم ز خون ديدهء خويش كه فردا چون برافرازى علم را * شفاعتگر شوى جمع امم را شود اين دفتر با فرّ براتم * دهد از آتش دوزخ نجاتم دلا ! آغاز كن اين داستان را * به نظم آور حديث داستان را نوايى زن به جانم بىكموكاست * به آهنگ حسينى از ره راست وداع حسين بن على عليه السّلام با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نشاطافروز بزم كامرانى * بساطانداز عشق جاودانى بهاافزاى عرش كبريايى * سريرآراى ملك رهنمايى چو شد دلتنگ از جور زمانه * سوى بنگاه رحمت شد شبانه