سيد محمد باقر برقعى

423

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شد اندر روضهء سلطان لولاك * ز درد و هجر رخ مىسود بر خاك يكى نورى در آن دم گشت ساطع * ميان عقل و عشق افتاد مانع غرض سرّى بُد از رخشيدن نور * كه امشب نبودت ديدار دستور برون آمد ز درگاه پيمبر * روان شد سوى خلوتگاه مادر در آن خلوت چون آن عشق‌آفرين شد * مشام جان زهرا عنبرين شد ندايى آمدش ز آن برگزيده * كه اى ختم رسل را نور ديده ! به ديدار تو اى دلدار فرزند * شب و روزم به جنّت آرزومند نياز و ناز آن فرزند و آن مام * نداند كس به غير از فرد علّام شب ديگر چو اين چتر ملمّع * ز گوهرهايى انجم شد مرصّع مه چرخ امامت ، شاه عشّاق * به ديدار پيمبر گشت مشتاق به آيين شب پيشين دگربار * به درگاه مقدّس سود رخسار منوّر شد حزم ز آن پرتو طور * عيان شد معنى « نور على نور » شنيد از عشق بوى ذو المنن را * به بر بگرفت جان خويشتن را كليم عشق با معشوق جانى * شد اندر گفت‌وگو بى لن‌ترانى همىگفتش كه اى سردار رحمت ! * نجاتم بخش از رفتار امّت كه جان از دست امّت گشته رنجور * مرا با خويشتن كن زنده در گور حسين عشق چون زد اين نوا را * به شور انداخت جان مصطفى را بگفتش كاى بهين ذرّيّهء من * به محشر مايهء فخريّهء من تو را خواهد خدايت كشته بيند * تنت در خاك و خون آغشته بيند كنون ساز سفر مىكن مهيّا * شتابان شو سوى عيش مهنّا بسيج راه بيت اللّه مىكن * حريم اللّه را آگاه مىكن برادر با برادرزادگان را * ز مردان و زنان پير و جوان را كه عشقم مىكشاند سوى بيتم * به جا يك‌تن نماند ز اهل بيتم