سيد محمد باقر برقعى

415

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سر و دستى كه راه دوست نبود * به رغم عاشقان زار و تعب نيست سزد در عاشقىاش مهر نازم * كه با گل همچو الطافى سبب نيست به فريادم رسان يا ربّ تو او را * در آن روزى كه پايانش به شب نيست ز تعيين شب و روز و ، مه و سال * مرا مقصود جز ماهِ رجب نيست چو كشت و زرع ما خود جمله خار است * به بار خار ما هرگز رطب نيست تضمين غزل زرگر اصفهانى اى كه در گلشن حُسنت گل احمر دارى * وى كه در حلقهء زلفت همه را سر دارى با من امروز تو گويا سرِ ديگر دارى * « چه شود گر ز ميان ، رسمِ ستم بردارى تا نگويد به من : يار ستمگر دارى » * پرتوِ حُسن تو افتاده به زن‌هاى حلب هركه ديدت ز فرج جان برسيدش بر لب * گشته معلوم كه نوشيده‌اى از آب عِنَب « قتل عام ار كنى اى نرگس جانان چه عجب ؟ * تُركى و مستى و خونريزى و خنجر دارى » مُشكِ تاتارِ ختن درخورِ آن موى تو نيست * عاشقى نيست كه دل‌بستهء گيسوى تو نيست جاى من در همه آفاق به‌جز كوى تو نيست * « آن بهشتى كه خدا گفته ، اگر روى تو نيست از چه در لعلِ لبت ، چشمهء كوثر دارى » * اى بُتِ سرو قد و ، لاله‌رُخ و ، حور لقا تا به كى بر سرِ كوى تو نشينم چو گدا ؟ * روى بنما و بكن آنچه تو خواهى بر ما « سخنِ تلخ بفرما و مكرّر فرما * رنگ در تنگ شكر قند مكرّر دارى باز دارم هوسِ گلشن و گل چيدن تو * چيدنِ بزم مى و ساقى و برچيدن تو عجب از گريهء خود دارم و خنديدن تو * « نشوم سير ز رخسار تو و ديدن تو ز آنكه در هر نظرم جلوهء ديگر دارى » * تا از آن روز كه عشق تو فتادم به سرا جز سرِ كوى توام نيست پناگاه مرا * گشته قوتِ من دل‌خسته ز خون جگرا « زرگرا ! گر غم آن سيم‌برت نيست ، چرا * اشك چون سيم به رُخسارهء چون زر دارى ؟ »