سيد محمد باقر برقعى
414
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنكه اندر شأن او آمد ز حىّ كردگار * « لا فتى الّا علىّ ، لا سيف الا ذو الفقار » مىنديدهست و نبيند هيچ چشم روزگار * چون ولىّ اللّه مطلق ، حيدر دلدلسوار از وجود حضرتش گرديد عالم برقرار * جنّت الفردوس آمد درخورِ اخلاق او آن ولىّ اللّه اعظم ، آن امام راستين * آنكه دارد در حقيقت دستِ حقّ در آستين قامع الكفّار باشد ، قبلهء اهل يقين * شافعِ روز جزا ، يعنى امير المؤمنين هم خدا را او ولىّ و هم نبىّ را جانشين * مىدهد قرآن شهادت بهر استحقاق او اى شهنشاه نجف ! اى معنىِ نون و القلم * باعث ايجاد عالم گشتى از كتم عدم با اجانين جنگ كردى در چَهِ بير العلم * برشدى از عرش اعلاى شَهِ والامُقم تا به دوش مصطفى در كعبه بنهادى قدم * كعبه و ركن و مقامت چون بود اطلاق او بار ما بزن مطرب ! كه عالم بىطرب نيست * به كامم گر شود گردون ، عجب نيست ز لطفِ ساقيانِ ماهپيكر * تمنّايم بهجز آبِ عِنَب نيست به مهر دوست ، ما را مىگسارى * بود واجب كه جاى مستحب نيست اگر جز مهرِ جانان بر دلت هست * به حكمِ اهل ايمان از ادب نيست نگه بر صُنع يزدان بايدت كرد * كه خلقتهاى عالم بىسبب نيست براى خويشتن ، كارى كن از پيش * كه از بهرِ تو سودى در عقب نيست به راه دوست بگذر از تن و جان * كه جز لحم و عطايى جز عصب نيست خلافِ راىِ جانان گر بكوشى * تو را خالى ز هر رنج و تعب نيست بگويم فاش اندر هر دو عالم * كسى چون نسل عبد المطلّب نيست همه خوبان بدين اقرار دارند * كه در خويى چو آن مردِ عرب نيست