سيد محمد باقر برقعى
409
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گودال تن را رها كن ! چون رود باش و روان شو * گر قطرهاى يا كه دريا ، كانون و مهد گهر باش ! من يك زنم ، گرم و دلجو ، با تار و پودى از آتش * پرواى گفتن ندارم ؛ چون من تو هم شعلهور باش ! من جنگل ارغوانم ؛ آنى كه خواهم همانم * پركش تو در آسمانم ! با من پرآوازهتر باش ! شرقىترين عاشقم من ، خورشيد در سينه دارم * شب را بشوى از نگاهت ! چشمان باز سحر باش ! در اين كبود زمانه ، با اين درنگ حقايق * از تلخى غم چه گويم ؟ در كام تلخم شكر باش ! اين قلّهء مه گرفته ، شايستهء اوج من نيست * در آسمان هم نگنجم ، احساسى از بالوپر باش ! صد پنجره رو به دريا ؛ صد دشت بوى شقايق * حسّ مرا مىسرايند ؛ در شعر من جلوهگر باش ! با يك نسيم دوباره ، پيك بهارانه آمد * آهسته گفتم به گوشش : اى قاصدك ! خوشخبر باش ! تقسيم عشق كاش ! مىشد عشق را تقسيم كرد * هديهء هفتاد و دو اقليم كرد داستان عشق را مشروحتر * لحظه ، لحظه وارد تقويم كرد باغ گلها را فقط شايسته است * تا به خيل عاشقان تقديم كرد كاش ! مىشد عشق را مثل سلام * با تمام مردمان تعليم كرد يا كه دلهاى بدون عشق را * با صفاى عاشقان ترميم كرد كاش ! مىشد ، بر كتاب دل فقط * نقش سبز عشق را ترسيم كرد زمهرير درد دلشكن ! بازهم پناهم باش ! * كوه مغرور ! تكيهگاهم باش ! من و خورشيد جفت هم بوديم * آسمانىترين گواهم باش ! زمهريرى ز دردها شدهام * هُرم آينهسوز آهم باش ! من كنيز غم تو خواهم شد * يكّهتاز شب سياهم باش ! باز كن ! پلكهاى شعر مرا * بنشين و همنگاهم باش ! سوى آن جنگل هميشه بهار * جادهام نه ! كه شاهراهم باش !