سيد محمد باقر برقعى

399

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ناز لطف‌آميز گلبرگ چمن * جلوهء رخشنده شبنم بگذرد هستى جاويد « شهنازى » بجوى * كاين دو روز زندگى هم بگذرد مرگ فضيلت دون‌همّتان ، به نان و نوائى رسيده‌اند * بدطينتانِ سفله ، به جايى رسيده‌اند بر سينه مىزنند همه سنگ اجنبى * بدگوهران ، به فرّ و بهائى رسيده‌اند نوكيسه‌هاى تازه بدوران رسيده بين * كز راه كج ، به نشو و نمائى رسيده‌اند دانشوران ، خريده به مسطورهء حيات * بىمايگان به آب و هوائى رسيده‌اند سامان و آشيانهء مرغان ، به باد رفت * زاغان ، به باغ روح‌فزائى رسيده‌اند درمان دردمند ، چو اكسير و كيمياست * بىدرد رهروان ، به دوائى رسيده‌اند مرگ فضيلت است و حيات رذيلت است * بىدانشان ، به چون و چرائى رسيده‌اند « شهنازى » آن محيط ، دنىپرورست و پست * كآلوده‌دامنان به صفائى رسيده‌اند صبح اميد ز آتش شعله‌رخان ، سوخته دارم نفسى * در حباب جگر افروخته دارم نفسى دور باد آه من از خرمنت اى خوشهء ناز * كه بر افروختن آموخته دارم نفسى وقت آن شد كه بيك بوسه ستانى جانم * كه ز انفاس دل اندوخته دارم نفسى دامن‌افشان منشين بر سرم اى صبح اميد * كه چو شمعى به زبان دوخته دارم نفسى كار « شهنازى » تو ، سوختن و ساختن است * كه به غم ساخته و سوخته دارم نفسى