سيد محمد باقر برقعى
359
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
داشت روزى يك سبد خرما به پيش * مىگرفت از آن به پيش روى خويش تا دُرشتش را ، كه خوشتر آيدش * پيش چشم مشترى ، بنمايدش ! ناگهاش مولا علىّ ، آمد به پيش * ز آن عمل ، گرديده غضبان و پريش گفت هان ! اين كار بىجا مىكنى * خلق را از هم مجزّا مىكنى ؟ ! نزد خالق ، اندر اين دهر دنى * خلق يكسانند نادار و غنى آنكه پيش حقّ مقرّبتر بود * از سَرِ تقوا و دين برتر بود زين سُخن ميثم همىآمد به هوش * با خجالت ، ماند در پاسخ خموش منقلب شد ، شمع گرديد ، آب شد ! * اشكش از ديده ، روان سيماب شد ز آن حلاوت كش چشاند از لعل نوش * عاقبت در كار شد خرمافروش ! تربيت را با علىّ چون يار گشت * ز آن سعادت « ميثم تمّار » گشت چون ستاره گشت همره ماه را * همچو سايه رفت در پى شاه را بعد از آن تربيت رهوار گشت * راه صعب ، آسان شد و هموار گشت از يم فيض علىّ چون خورد آب * بس معطّر گشت ز آن گل ، چون گلاب چون به اخلاص تمامش يار شد * جانش از عشق علىّ پُربار شد * تا شبى ، مولا ز راهِ امتحان * گفت : بهر حقّ شوى فانى ، بدان ! در حضيض اين جهان ، بايد گذشت * در ولاى ما ، ز جان بايد گذشت ! بعد من ، آيد چو توفان بلا * دوستان ، مضطر شوند و مبتلا در ره حقّ ، ميثما ! گردى شهيد * زنده بر دارت كشد مردى پليد ! وين شجر كه هست پيش روى تو * هست همان قربانگه نيكوى تو ! زين بشارت ميثم همچون گل شكفت * سجدهء شكرى به جاى آورد و گفت : شكر للّه ، بخت ما بيدار شد * لطف حقّ ، ما را قرين و يار شد زين شهادت ، با فلك همسر شوم * همنشين با ساقى كوثر شوم !