سيد محمد باقر برقعى

360

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از سر شور و شعف آن عشق‌باز * سال‌ها با آن شجر ، مىگفت راز : كاى تو فخر من ! به سر چون تاج من * هستى آخر ، مركب معراج من ! در صلاتِ شب ، بَسى در آن گذر * زير شاخ آن شجر كردى مَقَرّ با سِرشكش هر سَحر سيراب كرد * و آن دل مشتاق را بىتاب كرد ! تا كه از اخلاص بارش بار شد ! * در رَهِ عشق علىّ . . . بردار شد ! منافق در غزوهء تبوك ، ابا ذر ، به راه ماند * ز آسيب پاى اشتر و گرما و طول راه گفتند با كنايه ، تنى از منافقان * كو آنكه در سفر و حضر بُد كنار شاه ؟ ! چون ديد سيل معركه خواهد شدن بلند * بُرد او به كوه از خطر حادثت پناه ! زين شيوه ، جان خويش بدربرد پيرمرد ! * وز نيمه بازگشت ، عَجب آن رفيق راه ! ! * بشنيد اين سخن چون نبىّ صلّى اللّه عليه و آله از منافقان * آشفت و گفت : واى كه سازيد عمل تباه ! بر غيبت از چه روى به بيغاره دم زنيد ؟ * بر دوش چون كشيد عبث بار اين گناه ؟ ! ايمان او اگر به مَثَل بود همچو كوه * ايمانتان ، خفيف و سبك پيش او ، چو كاه ! ! * بودند گرم صحبت و ناگاه شد پديد * از دور ، نور چهرهء او چون هلال ماه ! لنگان و تشنه ، بر كَتَفَش ليك مشك آب * با اشكِ شوق ، كرد به‌سوى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نگاه گفتا : سلام من به تو اى سرور جهان ! * بادت دُرود ، تا كه درخشند هور و ماه مركوب من ز فرط تعب در كوير مُرد * ماندم من از ركاب تو در كارِ رزمگاه پاى پياده ، پس به حضورت شتافتم * شكر خدا ، كه يافتمت اى دليل راه ! آبى كز ابر ، جمع شده در شكاف كوه * آورده‌ام ز بهرت بهتر ز آب چاه ! اى ننگ بر منافق بىچشم و رو « شميم » ! * رويش سياه باشد و روزش چو شب سياه ! !