سيد محمد باقر برقعى
98
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مثل هميشه قصه آن شب درخت و باد * دستى به سمت پنجره در باد مىكنى اين خاطرات روح تو را خسته مىكند * مشتى به شيشه مىزنى و داد مىكنى حكم جهاد چنانكه با تو جهان عدل و داد مىگيرد * زمين به وسعت تو ، امتداد مىگيرد اگرچه ابر نماندهست و آسمان خاليست * به يُمن چشم تو باران زياد مىگيرد جهان كه مزرعهاى خشك و آفتآلودست * به دست عاطفهء تو نهاد مىگيرد چه باك اينكه درختان به زرد رو كردند * چه غم كه روح زمين انجماد مىگيرد اگرچه رو به فراموشيست ، سبز شدن * تو مىرسى و بهار از تو ياد مىگيرد اگرچه قبضهء شمشير ابن ملجمهاست * كه ريشه ريشهء ما را به باد مىگيرد نمانده دير زمانى كه مىرسى از راه * زمين ز دست تو حكم جهاد مىگيرد شتاب كن فرا گرفت خزان تا ابد بهارم را * خزان شدست فراگير هر چهارم را كه هرچه داشتم از دست روزگارم رفت * كه پيش دوست ز كف دادم اعتبارم را صداى هقهق اين كارخانهها نگذاشت * به گوش تو برسانم صداى تارم را صداى هقهق اين كارخانهها لِه كرد * ميان حنجره فرياد روزگارم را به دستهاى تو محتاجم اى هميشهء من * به شعلهاى كه بپيچد به خود شرارم را مگر تو ذوب كنى انجماد را در من * مگر قرار تو سامان دهد قرارم را چقدر در بزنم شرم مىكنم از خود * چقدر بشنوم از دوستان ندارم را بيا مقابل چشمان خستهام ، اى چشم * شبى مرور كنم نقشهء فرارم را بيا كه مرگ زمانيست مىكشد در خود * دقيقههاى بدون تو انتظارم را شتاب كن كه نمىبينىام دگر اى دوست * شتاب كن كه بيابى مگر مزارم را