سيد محمد باقر برقعى
723
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در ميان شاهدان باغ ديدم صبحدم * زلف سنبل هم پريشان روزگار چشم توست مهر و مه تنها نه سرگردان ز ايماى تواند * چرخ هم سرگشته و حيران به كار چشم توست بلبل از هجران گل ، پروانه از سوداى شمع « 1 » * بىقرارند و دل من بىقرار چشم توست مىكند تنها به ماه از مهر رويت كسب فيض * ديدهء خورشيد هم آيينهدار چشم توست تير مژگان از كمان ابرويت گر بگذرد * شير گردون همچو آهويى شكار چشم توست تا « سعيد » خسته را بخشى به ايمانى نوا * روز و شب اين بينوا در انتظار چشم توست سعادت دارين در دل چراغ علم گرت پرتو افكن است * تاريك گر جهان شود اين خانه روشن است مفتاح علم هركه به دست آورد ، يقين * مفتوح بر رُخش درِ هر گنج و مخزن است آخر رَود به باد فنا ملك و مال و جاه * علم است آن متاع كز آفات ايمن است آرى ، ز علم بوده و باشد كه در جهان * از نام ، زنده صاحب هر صنعت و فن است آموز علم و در عمل آن را به كار بند * كز علم و از عمل همه گيتى مزيّن است همچون تن است علم و عمل هست همچو جان * گر نيست جان ، نتيجه كجا حاصل از تن است دارد به دل سعادت دارين را طلب * تا خوشهچين « سعيد » از اين پاك خرمن است مخزن اسرار آنچه در پردهء اسرار جهان پنهان است * همه اندر سر سوداى دل انسان است در دل ما كه بود مخزن اسرار ازل * آنچه مطلوب بود ، آن گهر ايمان است لطف حقّ گر نشود يار در امواج بلا * كشتى فكرت ما در خطر توفان است اوست باقى و جز او هرچه توان گفتن هست * همگى دستخوش حادثه و نقصان است جلوهاى كرد چو خورشيد رُخش روز ازل * تا ابد ديدهء آفاق بر او حيران است قدمى عقل در اين ورطه نهاد و شب و روز * همچو پرگار در اين دايره سرگردان است
--> ( 1 ) - ملكالشعراى بهار چنين مىگويد : بلبل از شوق گل و پروانه از سوداى شمع .