سيد محمد باقر برقعى

724

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درگه‌اش سجده‌گه آدمى و جنّ و ملك * آنكه اين سجده نكرده‌ست همان شيطان است هركه از او طلبد حاجتى و چشم « سعيد » * بر درِ رحمت او در طلب غفران است يتيم طفلى يتيم ديدم و رفت از نگاه او * دود دلم به‌سوى فلك همچو آه او بر من دل‌شكسته و رنگ پريده‌اش * شد ترجمان روشن روز سياه او بنشسته بود آبله بر پاى خسته‌اش * روييده بود خار مغيلان به راه او دست زمانه بار يتيمى نهاده بود * مانند كوه بر سر جسم چو كاه او افتاده بود در گذر قهر روزگار * يك‌سوى كفش پاره و يك‌سو كلاه او نه مادرى كه اشك زدايد ز ديده‌اش * نه يار و ياورى كه شود دادخواه او ازبس‌كه داشت چشم مدد سوى اين و آن * آتش به خرمن همه مىزد نگاه او گفتم كه اى فلك ز چه آزارىاش به قهر * باشد مگر كه درد يتيمى گناه او بارى « سعيد » زير بلند آسمان بترس * از آهِ آنكه نيست به‌جز حقّ پناه او رفيق و كتاب خواهى شوى ز عمر گرانمايه كامياب * مىكوش هر نفس كه برآيد ، كنى حساب بنشين به فكر ساعتى اى دوست چون‌كه نيست * هفتاد سال طاعت بىفكر را صواب آن فكر چيست اينكه نسازى تو بىدريغ * طىّ ، اين دو روز عمر گرانمايه را به خواب بحر وجود را من و تو چون هزارها * پيوسته بوده‌ايم در امواج چون حباب لب‌تشنه آمدند و برفتند تشنه‌لب * هرگز نگشت كام كسى تر از اين سراب تا فرصتى به‌جاست ، غنيمت شمار و باش * همراز با رفيقى و هم م با كتاب امّا نه هر رفيق ! رفيقى كه با خرد * امّا نه هر كتاب ! كتابى كه مستطاب شايسته آن رفيق كه خواهد رهايىات * دنيا ز هر عقوبت و عقبى ز هر عقاب بايسته آن كتاب كه روشنگرت شود * گيرد ز چهره شاهد مقصود را نقاب