سيد محمد باقر برقعى
658
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در بيابان نگاهم چو گلى روئيدى * چشمم از ديدن تو ياد ز صحرا مىكرد شبى از كوچهء ويرانه اين دل بگذر * ظلمت شام مرا چشم تو زيبا مىكرد اى خدا از دل ويرانه من با او گوى * گو كه هجران و فراقش چه به « سُرنا » مىكرد غم جدايى چگونه بمانم بدون تو جايى * خزان شد دلم در غم و در جدايى چگونه بخندم براى شكفتن * ندارد پس از تو بهاران صفايى چگونه گشايم پروبال پرواز * نفس تازه گردد به آب و هوايى چگونه بشويم ز جان خستگى را * چگونه بروبم غم بينوايى قسم بر فروغ رُخ همچو مهرت * ندارد برايم جهان روشنايى پُر است آسمان امشب از ماه و پروين * بدون تو امّا ندارد صفايى به دل راه ديگر مده نامُرادى * كه اين خانه دارد ، هميشه خدايى چگونه نسوزم چو شمعى فروزان * بميرم چو بينم به ماتمسرايى بمان نزد من تا دم مرگ يارم * بتاب آفتابا به روز جدايى به تو مُبتلايم پريشان و بيمار * كمك كن كه شايد بيابم شفايى پرستاريم كن به مهرت كه جانم * ندارد بهجز عشق رويت دوايى در آن شب كه « سُرنا » بسوزد زِ سازت * كه شايد بيابد ز غمها رهايى حضور شبى بيا كه دو چشمم بهانه كم دارد * كوير گونه خشكم هواى غم دارد شبى كه دست غزل در غمت رهايم كرد * شبى بيا كه سرودم دوباره غم دارد