سيد محمد باقر برقعى

659

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شبى كه آيينهء دل غبار مىگيرد * تمام چشم مرا انتظار مىگيرد فضاى اين تن خسته ، هنوز بيمار است * بيا كه با قدمت دل قرار مىگيرد بيا و در نگهت بىصدا مرا گم كن * شبى بيا و مرا غرق يك تبسّم كن بهار رفته ز دلها ، خزان چه بىمعناست * شبى بيا و خزان را پر از ترنّم كن به انتظار نگاهت هنوز مىمانى * و شعرى از غم رفتن دوباره مىخوانم بيا كه حسّ غريبى ز واژه‌ها پيداست * شبى بيا كه نگاهت نشسته بر جانم دلم گرفته از اين لحظه‌هاى تنهايى * دو چشم مانده به راهت بگو كه مىآيى بيا كه از غم « سُرنا » دوباره مىخوانم * شبى بيا كه بدانم هميشه با مايى اين منم با دستهاى خالى و با هرچه بودنم * بر دفتر خيال نوشتم كه اين منم اين من كه شد روانهء اندوه ياد تو * گردى ز غم نشسته به ويرانهء تنم * * * با يك‌نفس دوباره به بغضى رسيده‌ام * چون لحظهء وداع تو را خواب ديده‌ام ديگر مرا مجوى ز سرتاسر خيال * من در كنار حسرت و غم آرميده‌ام * * * اكنون توئى كه با دل سرشار از اميد * بر چشمهاى خستهء او مىدهى نويد رفتى براى دل تو نخواندى ترانه‌اى * بىشك دوباره خندهء تو بغض من نديد * * * اين بار هم به عشق غريبى فدا شدم * چون با نداى خستهء دل همصدا شدم اين يك گمان براى رهايى ز غصّه بود * آخر چه شد كه با نگهت آشنا شدم ؟ * * * با دستهاى خالى و با هرچه بودنم * مىخواستم دوباره بگويم كه اين منم امّا هواى رفتن تو گرد غصّه را * پاشيد بر سراسر تنهايى تنم