سيد محمد باقر برقعى

652

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درد هجر دلى دارم از لاله خون‌بارتر * ز رخسارت اى يار ! گلنارتر تنم هست از درد جانكاه هجر * ز چشم سياه تو بيمارتر متاع غمت را گر افزون كنى * به جان تو هستم خريدارتر ز كوى تو پا پس نخواهم گذاشت * شوم بيش از اين هم اگر خوارتر به نزد تو من كمتر از خار و خس * تو پيش من از سر و سالارتر بياييد تا رشته را بسپريم * به آن كس كه باشد سزاوارتر دريغا ! كه از چاپلوسى شدند * عقب‌مانده‌ترها ، جلودارتر هرآن‌كو ستم ديد و ساكت نشست * بود از ستمگر ستمكارتر من از مهر و احساس پيمانه‌اى * نديدم ز « سرشار » سرشارتر ولاى مرتضى عليه السّلام شستم از اشك شبانگاهى عذار خويش را * اى بنازم ديدهء اخترشمار خويش را در نخستين وهله ، آرى ، مىپذيرد كردگار * پوزش ما بندگان شرمسار خويش را كى شود تا هستى خود را ببازم پاى دوست * تا كنم زين راه افزون اعتبار خويش را راه ناهموار و منزل نامشخّص ، اى دريغ ! * دست بىتدبير دارم اختيار خويش را اى توانگر ! بر رخ ما مردم بىسرپناه * مىكشى تا چند چتر زرنگار خويش را تا نباشد از سليمان ذرّه‌اى منّت‌پذير * مىكشد با سعى دندان مور بار خويش را خوش بود گر گاه‌گاهى پاى ما آيد به سنگ * تا كه بشناسيم خصم و دوستدار خويش را مستى ما را نكوهش كرد زاهد پيش خلق * مىكند كتمان به تردستى خمار خويش را هركجا سر مىزنم هم صحبتى يكرنگ نيست * تا به قربانش كنم داروندار خويش را با ولاى مرتضى « سرشار » از محشر چه باك * كى برد از ياد ، آن شه ، جان نثار خويش را