سيد محمد باقر برقعى
649
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
حيات را تو ببخشى مگر قوام اى دوست * و گرنه دهر مشمّايى و مقوّاييست به نور عشق درآ ، ظلم محو كن ، ور نه * درون علم ، بشر غرق جهل و كانايىست مگر به دست تو سامان پذيرد اين گيتى * كه بازوان تو خود مظهر تواناييست در آز ، پرده ! كه آن جلوهء خدايى تو * رهايى بشر از چنگ و رنگ و رسواييست نهفته آنچه به دل ، از فراق تو ، درد است * نمانده آنچه به جان ، طاقت و شكيباييست نوازشى بكن اى نازنين ! ذخيرهء عشق * كه كام منتظران ز آن دم مسيحاييست به دُردنوشى كوثر نشستهايم اى دوست ! * نياز ماست از آن خُم كه پاك و دريايىست « سخنورا » سخنت بوى عشق او دارد * نگاه دار ! كه اين دولتت تواناييست خام طبعى مىتوان كرد به روى تو نگاهى گاهى * مىتوان آه كشيد از پى آهى گاهى مىتوان سايهنشين خم گيسوى تو شد * مىتوان يافت سوى عشق تو راهى گاهى مىتوان داد به دل از سر مهرت امّيد * هم به جان داد از آن ، كنج پناهى گاهى با خيال تو توان يافت رهايى ز خيال * رفت در خلوت شامى و پگاهى گاهى مىتوان سر ز سر شوق ، به پايت افكند * هم رخ ماه تو ديد ، ار تهِ چاهى گاهى با نگاه تو توان فرّ سليمانى يافت * داشت از زلف تو در چنگ سياهى گاهى نهراسيم ، اگر سر زند از ما جرمى * كه به عشق تو توان كرد گناهى گاهى با تو از كاخ برَد صومعه گوى سبقت * باج از تاج كشد كهنه كلاهى گاهى خامطبعيست « سخنور » كند ار فخر رقيب * پاى گل باد دواند پر كاهى گاهى با من بيا با من بيا به عالم بالا سفر كنيم * اين خاك و قصّه غمش از سر به در كنيم با من بيا به مكتب ايمان و عاشقى * كز لفظ بگذريم و به معنا نظر كنيم با من بيا به كنگرهء عرش اى حبيب ! * زين كهنه كجمدار ، به سرعت گذر كنيم