سيد محمد باقر برقعى
650
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
با من بيا به باغ محبّت به كوى عشق * تا جان رها ز دغدغهء شور و شر كنيم با من بيا ، ز مهلكهء دهر وارهيم * فكرى به حال خاطر خونين جگر كنيم با من بيا به سير و تماشاى كهكشان * تا فهم خود ز راز جهان بيشتر كنيم با من بيا به وادى شعر و سخنورى * شايد مس وجود در اين كوره زر كنيم دستوپاگمكرده هرچه از امروزها اميد فردا مىكنم * مشت خود هر روز گويى بيشتر وا مىكنم اى بسا امروزهايم جمله شد ديروزها * خام طبعم ، خويشتن را خويش رسوا مىكنم پاى تا سر زندگى رؤياست ، يا رنگ و رياست * گو به تعبيرى منَش تعبير رؤيا مىكنم يا تماشاخانه است و بازى بازيچهها * هر نفس ، هر پرده ، هردم كش تماشا مىكنم بىخيالم ، گاه و گاهى غرق در انديشهام * دستوپاگمكرده را مانم ، تقلّا مىكنم چرخ را چون است يا ربّ كار و اين چرخندگى * تا كجا ؟ تا كى ؟ ندانم ، فكر بىجا مىكنم آفتابى گاه ، گه بارانى و گه بادى است * نيست جز اين ، بىسبب اينجا و آنجا مىكنم سفلگانش بيشتر در ناز و نعمت غرقهاند * كار بدتر مىشود ، هرچند دعوا مىكنم دشمن عشق و صفا و مهرورزىهاست او * لاجرم با دشمن جانى مدارا مىكنم سنگ جورش را « سخنور » جامجمها خوردهاند * من هنوز انديشهء نادار و دارا مىكنم