سيد محمد باقر برقعى

648

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رهرو راه كليم اللّه دريامعجزيم * راهبر موسى بود با آن يد بيضاى عشق ما شراب سرخ رنگ از خمّ عاشورا زديم * تا چه بخشد عشق ما را ساقى رعناى عشق تا به گلزار ولايت نغمه و شورى به پاست * بلبل طبع « سخنور » مىزند آواى عشق بحر صفا عارفان مشتعل از عشق خدايند همه * معرفت‌يافتهء ملك بقايند همه طبع آنان برىّ از پستى و آلايش‌هاست * كه جدا از هوس و كبر و ريايند همه شاهدانند كه خال و خط قرآن دارند * صاحبان ادب و عشق و وفايند همه نكته‌بين‌اند و مبارك نظر و دورانديش * جرعه‌نوشان خُمِ راز و بقايند همه صبح‌روىاند و رياحين نفس و عطرآميز * راهيانند كه خود راهنمايند همه فارغ از خويش ، درون‌ريش و جنون‌كيشانند * بىريا ، بىمن و ما ، مهر فزايند همه رسته از خاك ، نظر دوخته بر افلاكند * آسمان سير چو مرغان هوايند همه پاىبسته ، سر و جان‌باختهء دلدارند * هم به رسم و ره جان ، بىسروپايند همه در طريقت ، به حقيقت همه پيرند و دليل * در شريعت چو « علىّ » صاحب رايند همه فقرشان فخر بود ، همچو رسول مدنى * فارغ از دهر ، كه بىبرگ‌ونوايند همه اهل رازند و بلانوش و دل از غم پرجوش * با همه درد و بلا ، عين دوايند همه بحرسان از لبشان نور هدايت جارى * كهكشان‌خيز ، به‌سان شهدايند همه پير ما ، شيخ شهاب اهرى ، مظهر دين * هست ز آنان كه به حقّ مير هُدايند همه هست شهر تو صفىجاه و اهر جاه شهاب * هان ! « سخنور ! » عرفا بحر صفايند همه سخن عشق حضور شب‌شكن‌ات مظهر دلاراييست * به‌سان صبح بهاران ، رُخت تماشاييست قيام كن به قيامت ، كه قامت نازت * به حكم عشق ، همه دلبرى و رعناييست به ملك ولوله‌افكن ، به شهر شورانداز * كه جمله جان تو لطف و صفا و زيبايىست