سيد محمد باقر برقعى

632

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رنج را داند چو راحت ، مرگ را گويد پزشك * زهر را خايد چو شكّر ، درد را خواند دوا تو به مه آن‌سان نبينى كوى بردى اهرمن * تو به گنج آن‌سان نپايى ، كاو به كام اژدها دردمند دوست با راحت نگيرد دوستى * آشناى عشق با شادى نگردد آشنا ماه را ماند كه در فانى شدن يابد فروغ * شمع را ماند كه در گردن زدن يابد بقا طاعت يزدان كند نفكنده چشم اندر بهشت * خدمت سلطان كند نابسته طمع اندر عطا با كمند عشق بربندد همى بازوى عقل * با سمند فقر بسپارد همى ميدان لا جان دهد بىآنكه بشناسد همى جان را ز جسم * سر دهد بىآنكه وابيند همى سر را ز پا آب شمشيرش به كام اندر همىبخشد حيات * برق پيكانش به چشم اندر همىباشد ضيا در مصاف عشق خونخواره به فتواى خرد * شاد و خندان اندر آيد چون حسين كربلا قرّة العين بتول و درّة التّاج رسول * چشم جان مجتبى و نور چشم مرتضى علّت هفت و چهار و مصدر هر دو گهر * سيّم هشت و چهار و پنجم آل عبا