سيد محمد باقر برقعى

633

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آنكه مهد او در ايوان بود پرّ جبرئيل * آنكه رخش او به ميدان بود دوش مصطفى ذرّه‌ذرّه اين جهان عضو تو و جسم تو است * نيست جز عضو تو و جسم تو هرچ آن جز خدا يا ربّ از عضو تو چون عضو تو را آمد گزند * يا ربّ از جسم تو چون جسم تو را آمد جفا خاك خون شد ، چرخ خون باريد چون خون تو ريخت * تن همانا در بلا افتد چو دل شد مبتلا هم رضا و هم قضا ، گل‌هاى بستان تواند * چند ايماى و كنايت ، هم رضايى هم قضا صد هزاران جلوه‌گه دارى تو هردم ز آن يكى * آن تن مردانه باشد كاندر آمد در غزا حمله بردى و ددان را از ردان بردى طعام * ويله كردى و جبان را از جبين كردى فنا گفتهء تيرت شهاب است و بدانديش تو ديو * گفتهء تيغت شرار است و هم آوردت گيا يك هزار و نهصد و پنجاه و شش زخم از عدو * بهره بردى و نديدى جز عنايت ز آن عنا حسن يار چهره فروزان به‌سان آتش سوزا * و آن گره زلفكان چو عود مطرّا چنبر عشقت كمند گردن گردون * تابش چهرت درخش خاطر بيضا حسن تو مشهورتر ز پرتو خورشيد * وصل تو كمياب‌تر ز سايهء عنقا كرته مشكين فلك فلك همه خاور * سينهء سيمين جهان جهان همه خارا