سيد محمد باقر برقعى

631

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سرم رازى دگر گويد ، روان راهى دگر پويد * دلم دنيا نمىجويد ، كه بستم ديده از دنيا هماى همّتم زد پَر ، از اين شش‌در قفس شد در * بر از نه گنبد اخضر ، نشيمن كرد روح‌آسا دريغ اى روز بگذشته ، فسوس اى بخت سرگشته * ز دين بگذشته ، دل هشته ، به مدح خسرو دارا در اين بازيچهء طفلان ، چو طفلان در دبيرستان * كه از لوح و قلم دستان ، گه از چرخ و فلك ايما نه طفلى چند الف تا با ، مجرّد شو الف‌آسا * كه بيش از يك الف اينجا ، نه فرق از « لا » ست تا « الّا » در آن در كن سبق خوانى ، كه درسش علم نادانى * به نقش آرزو مانى ، چو مانى واله و شيدا ز دور جهان جوى بيرون ، مكن در ما سوى اللّه رو * درِ شاه ولايت جو ، كه هست از اين و آن و الا هو الأوّل ، هو الآخر ، هو الباطن ، هو الظّاهر * همه مقهور و او قاهر ، همه مملوك و او مولا از او تا دم دم اژدر ، به صفّين صارمش صفدر * سر از مرحب در از خيبر ، گرفت اندر صف هيجا تعالى عن مقولاتى ، تعالى اللّه چه آياتى * فروغ گوهر ذاتى ، ظهور خالق اشيا . . . در مدح حضرت حسين بن علىّ عليه السّلام مرد كو ؟ تا تن دراندازد به ميدان بلا * هر زمان مردانه گردد در بلايى مبتلا