سيد محمد باقر برقعى
626
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيستون را روى سينه نقش داد * نقش فرهادى در اين عالم نهاد جام مى را بىتأمل در كشيد * در حضور آن تواناى فريد با وضويى رنج فرقت دور ساخت * آب پاكى بر سروصورت نواخت شهر دل را نيتى داد از وفا * نيتى از باب اخلاص و صفا نام آن محبوب را فرياد كرد * دل ز اين كون و مكان آزاد كرد چند ركعت از منيتها جدا * « پله پله تا ملاقات خدا » فارغ از انعام دنياى وجود * خاضعانه با ركوعى و سجود تا وصال حق تعالى مىدوم * ذرهاى از خاك كويش مىشوم عشق آيا بوى موى دوست نيست ؟ * عشق تنها سحر روى دوست نيست ؟ عشق دلبر پرشدن از سادگيست * عشق تنها مستى و دلدادگيست عشق يعنى سوختن با ساختن * جان خود در راه جانان باختن عشق تنها لا فتى الّا على است * عشق در ژرفاى جانم منجلى است عشق تنها راه پرفضل جلى است * عشق من راه حسين ابن على است عشق را انكار كردن نابجاست * عشق اصلى عشق معبودم خداست تب انتظار شبانگاه است و من مست و غريبم * بيا بنشين كنارم اى حبيبم الا اى دلرباى خوب و نازم * بيا تا با تو گويم درد و رازم خموشى زانِ من بود و تويى نور * منم ديو و تويى افسانه ، اى هور تمام هستىام يكسو ، تو يكسو * تو ماهى ، مهربانى ، خوب و نيكو به يادم هست آن شب خنده كردى * وجودم را به جامى زنده كردى به يك لبخند تو ديوانه بودم * ز جام لعل تو مستانه بودم