سيد محمد باقر برقعى

621

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گر غزل‌هاى تو را « كاظم » بخواند آن غزال * مىنشيند در فراقت سوگوارى مىكند چه هستم ؟ در چاه زنخدان تو مستغرق و مستم * من سالك ميخانه‌ام و باده‌پرستم عهدى كه ببستم ، نروم جانب خمّار * مستانه به محراب دو چشم تو نشستم هرگز نهراسم ز خمار مى و مستى * چون بادهء باقى زده و مست الستم جام نگهت را به دوعالم نفروشم * گر آن بستانم ، به خدا خائن و پستم در بند سر زلف تو اى دوست چه نيكوست * زنجير اسارت كه زدى بر سر و دستم پيمان‌شكنى شيوهء دنياست و ليكن * اى آيت جان عهد وفا را نشكستم هرجا كه توئى مسجد و ميخانه همان‌جاست * آنجاست كه من غير تو از جمله گسستم در آتش عشقت صنما بال‌وپرم سوخت * هرگز من از اين آتش سوزنده نجستم بايد كه بميرم ز فراق تو نگارا * هستى تو و من نيز دلم را به تو بستم « كاظم » چه بگويد كه چه‌ها بر سر او رفت * اين دل بدرانيد و ببينيد چه هستم تو را صدا كردم سپرده‌ام به تو دل را ، ولى خطا كردم * هزار مرتبه گفتم ، چرا چرا كردم به غربتى كه كسى مال ما نمىپرسد * دل شكستهء خود ، با تو آشنا كردم به روزگار جفاپيشه خود ندانسته * كه دل سراچهء عشق تو بىوفا كردم چه غنچه‌هاى بهارى كه در كنارم بود * ميان آن‌همه گلها تو را جدا كردم چه لحظه‌ها كه به راهت قلندرى كردم * به شوق ديدن رويت خدا خدا كردم به سوگوارى دل بس‌كه ضجّه‌ها زده‌ام * فضاى سينهء خود دشت نينوا كردم تو شاهزادهء حسنى تفقدى بنما * كه من جوانى خود در رهت فدا كردم ببر به ساحل ايمن سفينهء دل را * تو را به كشتى عشقم چو ناخدا كردم