سيد محمد باقر برقعى
622
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بخوان تو « كاظم » ازپافتاده را اى دوست * كه من تمامى عمرم تو را صدا كردم جام بلور همچون ستارهاى ز شب من عبور كن * اى ماه من بتاب و مرا غرق نور كن هرچند ماندهاى به خيالم پريش و زار * بار دگر بيا و به يادم خطور كن صبرم به سر رسيد و شكيبم تمام گشت * اينك مرا به گوشهء چشمى صبور كن دل جز شكستگى و جفايت نبرد سود * رحمى برين شكستهء جام بلور كن فرصت ز كف برفت سليمانيت چه شد ؟ * يكلحظه هم ز عاطفه رحمى به مور كن خورشيد هم به آينهدارى چو روى توست * وقت سحر رسيده ، طلوعى ز دور كن دلدادگى خصيصه عشق است آشنا * دل را پر از حلاوت شور و سرور كن خاطر از اين خوش است كه ياد تو مىكند * من را قرين منت يكدم حضور كن ميخانهاى مگر كه چنين مست مىكنى * اين مستىام به ساغر و جاى وفور كن از « سالمى » مپرس كه عشقت چه مىكند * راز مرا به دفتر شعرم مرور كن