سيد محمد باقر برقعى
595
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
وه ! كه آن بينادلِ سيمارخِ پيمانشكن * نقد عهد خويشتن مرهون يك پيمانه كرد چشم جادويش ز بس پرفتنه و آشوبگر * عاشقان را مست از آن نرگس فتّانه كرد عشق ليلى سر چنان اندر پى مجنون نهاد * تا كه آن برگشته پيش آمد به هامون خانه كرد مرغ دل ما را چو مىبودش هواى آشيان * عاقبت بىچاره مسكن گوشهء ويرانه كرد هركه چون « ساكت » مقيم خانهء خمّار شد * كسب عرفان و ادب از ساحت ميخانه كرد طرح سخن دوش از لعل لبش طرح سخن آموختم * بس سخنها من از آن شيرين دهن آموختم رندى و آزادگى و حكمت و دانشورى * بُد عجب درس گوارايى كه من آموختم بس كن اى مطرب ! مزن آهنگِ شورانگيز را * تا كه من اين نغمه از مرغ چمن آموختم روى او هر لحظه دارد جلوهء دنياى نو * من از آن دنياى نو ، شعر كهن آموختم شد سيه مويم درون حلقهء رندان سپيد * راه و رسم عشق را از اهلفنّ آموختم داستان حكمت و حُسنِ دلانگيز رُخش * من يكايك را ز پير انجمن آموختم معنى و مفهوم شيرين را دگر « ساكت » مگو * اين تصوّر را من از آن كوهكن آموختم عشق آتشين بر باد داده حاصل عهد جوانىام * گرديده تلخ از ستمش زندگانىام اى شوخ چشم ! لعبت افسونگر زمان * تا كى خدنگ ناوك مژگان چشانىام ؟ دانى كه در قفاى تو از پا فتادهام * دنبال خويش تا به كجا مىدوانىام ؟ از كُنج آشيان شدهام دربهدر بگو * اكنون كجا به طرّهء مويت كشانىام ؟ ترسم كه عاقب پروبالم به خون كشد * اين درد غربت و غم بىخانمانىام « ساكت » گسسته رشتهء الفت به غير تو * اى عشق آتشين ! به كجا مىكشانىام ؟