سيد محمد باقر برقعى

596

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

راز عشق اين عشق عاقبت بكند دربه‌در مرا * يا افكند به دام غم و شور شر مرا اين خوى ناپسند فرومايه را نگر * كرد از مقام آدميّت بىخبر مرا اين بخت خواب رفتهء خشك خزان‌زده * ترسم كند دوباره دچار ضرر مرا اين چشم بىبصيرت ناحق‌پسند غير * همواره هست باعث خون جگر مرا اين گفتنِ حقيقت و اين راز عاشقى * ترسم شود در آخرسر ، دردِسر مرا « ساكت » نشسته خسته ندانم در عاقبت * سر را چه هست نغمهء اين زير سر مرا ناله‌هاى سرد بازار عمرم از كشش ناله‌هاى سرد * آن‌سان كه بود سود و زيانم تمام شد نامم مپرس و نيز نشانى ز من مجو ! * در روزگار نام و نشانم تمام شد شد گوهرم به بحر خروشان زندگى * سيل سرشك آب روانم تمام شد نخل اميد زندگىام گشت واژگون * فصل بهار ، عمر گرانم تمام شد تحليل رفت پنبهء اين جسم لاغرم * صبر و قرار و تاب‌وتوانم تمام شد جريان خون فتاد ز شريان پيكرم * رفتى ز تار و پود ، روانم تمام شد سلّول‌هاى مغزى « ساكت » ز كار ماند * امواج مغز نغمه فشانم تمام شد افسانه مىماند دلى خرّم كه از عشق رُخت بيگانه مىماند * دل من ز آفت عشق و جنون غمخانه مىماند نه يك‌دم با خرد نى پا به‌جا بر عهد و پيمانى * شكسته كاسه اين يا سرنگون پيمانه مىماند فكندم كنج زندان و نمودم كُند و زنجيرش * ز بس اين بىمروّت سركش و ديوانه مىماند حقيقت ار تو جويى يك سر مويى نمىدارد * خود از بىدانشى گنجينهء افسانه مىماند نبندد رخت و بخت از گوشهء ميخانه هنگامى * تمام روز و شب در گوشهء ميخانه مىماند به اندوه و غم ياران شگفتا الفتى دارد * درون آتش غم ، همچنان پروانه مىماند نمىگيرد به كس الفت نه در جايى مكان « ساكت » * نه اندر محفل دل‌ها ، دلى افسانه مىماند