سيد محمد باقر برقعى

594

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

من ز آفات فراقت نيز دانم كه عاقبت * مىكند ما را اسير دام ساز و سوز هم حكمت خال لبت بر نيك و بد دارد اثر * هم به استاد ادب ، هم طفل نوآموز هم از صف‌آرايىّ مژگانت شگفت اندر شدم * هست مژگان تو همچون ناوك دل‌دوز هم از نخستين روز بودم پيروِ عشق تو من * راه عشقت ، هرچه باشد ، ساتر و مرموز هم شهرت و آزادگى « ساكت » ز تو پيداستى * چيره بودى زين ميان و همچنان پيروز هم عمر بىحاصل ز چشمه ، چشمه‌سارانم ، سرابم مىتوان گفتن * ز بس لغزنده‌ذرّاتم ، چو آبم مىتوان گفتن ز لوح سينه از راز طبيعت پرتوى مانم * ز اثبات و وفادارى ، كتابم مىتوان گفتن غزل‌خوان مرغ مسكينم ، به كنج آشيانم نيز * از اين شور و نوا ، چنگ و ربابم مىتوان گفتن ز بس ز اندازه‌گيرى پيروم اصل قواعد را * درست اندازه و حدّ و نصابم مىتوان گفتن به بزم اهل دل پيوسته‌ام از خويشتن بيرون * در آن حلقه چنان مست و خرابم مىتوان گفتن ز بس رفته ز كف گنجينهء هوش و خرد از من * سراپا درخورِ رنج و عذابم مىتوان گفتن شگفتا ! سخت در بىحاصلى عمرم به سر آمد * در اين گيتى عيان « ساكت » به خوابم مىتوان گفتن چه كنم ؟ من كه عمرم شده طىّ ، باز به خوابم ، چه كنم ؟ * چاره‌ام رفته ز كف بر سرِ آبم ، چه كنم ؟ دوستان رفته ، بسى خانه ز نو بنهادند * من همان نيز چنان خانه‌خرابم ، چه كنم ؟ خوش زدند پاكدلان بادهء هشيارى را * منِ بىعرضه همان مست و خرابم ، چه كنم ؟ جگرم سوخت ، دلم نيز ، روانم همه سوخت * اى جگر ! من ز براى تو كبابم ، چه كنم ؟ من همى پيرو اين نفس هوس‌اندوزم * « ساكت » و بىخرد و جان به عذابم ، چه كنم ؟ پيمانه آن صنم هرگه كه گيسوى پريشان شانه كرد * آتش اندر تار و پود عاقل و ديوانه كرد