سيد محمد باقر برقعى

591

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فكرى براى خالى دستان من نمود * وقتى به سمت سفرهء شعرم عبور كرد مضمون رنگ و بو به ورق‌هاى غنچه داد * شعر مرا چو آينه غرق بلور كرد ديشب كه ماه ، نامه براى زمين نوشت * ديديم لطف مىشود از راهِ دور كرد آن كس كه گيسوان تو را بىقرار ساخت * قلب شكسته خاطر ما را صبور كرد « ساقى » كه بود آنكه چنان ماه پرفروغ * ديشب جهان شعر تو را غرق نور كرد ؟ حسرت بود آيا كه شبى با تو شرابى بخوريم ؟ * يا كه از چشمهء لب‌هاى تو آبى بخوريم ؟ يا گذارند كه مهتاب شبى با دل تنگ * بر سر گيسوى بىتاب تو تابى بخوريم ؟ شادى آمد به دل سوخته و غم مىگفت * اى رقيبان ! بگذاريد كبابى بخوريم نرگست را بگشا ، ميكده را باز نما * تا كه از جام نظر بادهء نابى بخوريم خم به ابروى تو آمد چو ز چشمت ، گفتيم * محتسب كى بگذارد كه شرابى بخوريم ؟ در سرش هست رقيب اينكه شويم از تو جدا * ما كجا لطمه ز افكار حبابى بخوريم نرگس شاهد دنيا نكند ما را مست * آبرو مىرود ار گول سرابى بخوريم گر فتد « سايهء » تو بر سر ما چون « ساقى » * باده از نرگس مخمور خرابى بخوريم اثر ماندگار گلى به باغ جهان يادگار مىماند * حديث عشق در اين روزگار مىماند به گريه قلب تو از ره نرفت و نيست عجب * كه سنگ خاره كف جويبار مىماند به دست زلف پريشان و بىقرار تو دل * كه جام مى به كف رعشه‌دار مىماند به قلب سنگ تو داغ شهادت جان‌ها * به لاله‌هاى دل كوهسار مىماند كه گفت سرو به بالاى دوست مانند است ؟ * كه گفت گل به جمال نگار مىماند ؟ خميد قامت طبعم ، چو گفتم از غفلت * كمان به حالت ابروى يار مىماند به قدر همّت هركس از او اثر ماند * ز گردباد همانا غبار مىماند