سيد محمد باقر برقعى
589
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تا زلف تو را بر رخ تو رسم نمايم * بر روشنى صبح شبى تار كشيدم كانِ شِكر از هيچ پديدار نمودم * من روى لبت زحمت بسيار كشيدم تا خواب تغافل نبرد راه به چشمت * در چشم تو يك دولت بيدار كشيدم تصوير دل خويش به زلف تو نمودم * تا همره گل سرزنش خار كشيدم تمثال رخ يوسف گلچهرهء معنيست * اين نقش كه بر پردهء پندار كشيدم افسانهء پريشانى چه قدر قصّهء زلفت بلند و طولانيست ! * فسانهايست كه سرتاسرش پريشانيست چه گونه از طرف چشم تو عبور كنم ؟ * هواى چشم تو ، اى گل ، هنوز بارانى است ز گريه خانهء چشمم خراب خواهد شد * كه كار سيل خروشان هميشه ويرانيست حديث درد درون را نهان چگونه كنم ؟ * كه شرح كامل آلام من به پيشانيست اگر به قيمت جان بوسه مىفروشد يار * شكسته قيمت بازار و فصل ارزانى است به شام هجر تو گر درد همدم دل شد * خوشم از اينكه دلم در غم تو تنها نيست سراغ دل چو گرفتم ز زلف او ، مىگفت * درون محبس شبهاى تار زندانيست بهار سر زده از شعر دلكش « ساقى » * اگرچه حال و هواى غزل زمستانى است تقديم به ابو الفضل العباس عليه السّلام آبروى دريا بغض او در گلوى دريا بود * اشك او آبروى دريا بود يك طرف بانگ تشنگان حرم * يك طرف هاىوهوى دريا بود بوسه دادن به مشك خالى او * واپسين آرزوى دريا بود چون نسيم آمد و سبك پر زد * آفتابى كه روى دريا بود بوى مرطوب گريه مىآمد * چشم او باز سوى دريا بود داشت دريا ز تشنگى مىمرد * كاشكى او عموى دريا بود