سيد محمد باقر برقعى

550

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گريهء پنهان ما دل‌مردگان از بىكسيست * نارفيقان دوست را با هيچ سودا مىكنند روز روشن پيش چشم مردم از تالار عشق * باغ باغ ، آيينه مىدزدند و حاشا مىكنند بدقدم بودن از اين بدتر ، كه اقيانوس را * چون كويرى خشك و بىحاصل عطش‌زا مىكنند جاى فخر و شادمانى نيست جاى گريه است * شب‌پرستان آفتاب از ما تقاضا مىكنند ! ديگر از دشمن چه جاى شكوه و ناليدن است * دوستان وقتى كه با ما اين‌چنين تا مىكنند « ساحل » خاموش مىداند كه دريا زنده است * موج‌ها ناگاه مىآيند و غوغا مىكنند تابوت سحر وقتى تو رفتى ، آسمان بر خويش لرزيد * قلب زمين از سردى اندوه افسرد فصل پرستوهاى عاشق تيره‌گون شد * گل‌هاى باغ آرزو يكباره پژمرد * اى سبز ، اى خوب ، اى مقدّس ! بىتو در قاف * سيمرغ سبز شادمانى بال‌وپر ريخت صد پرده در شور حسينى گريه كرديم * يك كهكشان آتش به كانون جگر ريخت * در هاله‌اى از غصّه ، پنهانيم اينك * چون سازهايى زخمى و خاموش سرديم مثل چكاوك‌هاى خونين بال رنجور * مثل خزان برگ‌هاى سبز ، زرديم * ما بىتو در فصلى كه يخ‌بندان‌ترين است * از سوز سرما قلبمان چون شب سياه است