سيد محمد باقر برقعى
549
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تمام عمر در ذهنم فروغ نام تو جاريست * و با آن زنده هستم ، آشنا ، شايد نمىدانى خُمارآلودهام ، از درد مىپيچم به خود ، امّا * به يادت باز مستم ، آشنا ، شايد نمىدانى كتاب مهربانى را به لبخند شكربارت * چه خوش شيرازه بستم ، آشنا ، شايد نمىدانى به استقبال هر بادى كه بويى از تو مىآرد * دلم را مىفرستم ، آشنا ، شايد نمىدانى تو پيمان مىشكستى و هزاران بار ، امّا من * خودم را مىشكستم ، آشنا ، شايد نمىدانى چه شبها در ميان هالهاى از ناله و اندوه * دوزانو مىنشستم ، آشنا ، شايد نمىدانى تو دريايى و من « ساحل » كه مىخواهم دو دستت را * گذارى روى دستم ، آشنا ، شايد نمىدانى شهيدوار اى دستهاى سبز ! برايم دعا كنيد * از انتظار سرخ ، دلم را رها كنيد در ما غمى نشسته به تنهايى غروب * مردان آفتاب ! نگاهى به ما كنيد سرما تمام وسعت ما را فرا گرفت * اى خشمهاى صاعقه آتش به پا كنيد تا دشتهاى تشنه دعاگويتان شوند * اى ابرها ! به گريهء ما اقتدا كنيد تا كى به سجده كردن خود فخر مىكنيد * كارى شگفت ، محض رضاى خدا كنيد يكبار عاشقانه نمازى نخواندهايد * هم خوانده ، هم نخواندهء خود را قضا كنيد از ششجهت هجوم سياهى و وحشت است * از مذهب سپيده ، دلى دست و پا كنيد اى تيغها كه تشنهء در خون نشستنيد * از زخمهاى كهنهء مردم حيا كنيد چيزى نمانده است به « ساحل » ولى هنوز * امواج وحشىاند ، رفيقان ! دعا كنيد تالار عشق عاقبت اين زخمهاى كهنه سر وا مىكنند * داغ صد صحرا شقايق را شكوفا مىكنند شاخههاشان گرمى خورشيد جان را حسّ نكرد * ريشههاشان مطمئن باشيد سرما مىكنند