سيد محمد باقر برقعى
544
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كاش ! كاش مىشد قلب من هم سنگ گردد مثل تو * حسّ ميهنخواهىام بىرنگ گردد مثل تو زندگى در چشم تو غير از تظاهر هيچ نيست * كاش مىشد ديدِ من هم تنگ گردد مثل تو كاش مىشد اين دل غمگين و بىآلايشم * طالب وابستگى و ننگ گردد مثل تو غصّهام دانستن فرجام هر وابستگيست * كاش مىشد فكر من هم منگ گردد مثل تو شعر من امواج غم بر قلب گرم « ساحل » است * كاش مىشد قلب من هم سنگ گردد مثل تو ناكام من تازگىها عشق را معنا نمودم * با اين غزل خود را چه بد رسوا نمودم پروانهاى ديدم براى شمع مىسوخت * من عشق را با سوختن معنا نمودم رفتم كه بينم مردمانى سبز از عشق * تا اين دل بىچاره را رسوا نمودم من عشقها ديدم كه با رنگ و ريا بود * خود را چو بين عاشقان پيدا نمودم رفتم ز دست قلب سنگ آدمكها * در گوشهء ميخانهاى مأوا نمودم ساقى برايم از ته دل گريهها كرد * تا عقدهء دل را برايش وا نمودم ناكامىات « ساحل » بگو از چيست در عشق * از قلب سنگى خواهش بىجا نمودم استثمار حرفها دارم من اينك با شما * زان كه با دردم شماييد آشنا درد من درد همه آيينههاست * داغ من داغ تمام سينههاست درد من از خود نبودن ، خستگى * سالها و سالها وابستگى پيرو فرهنگ غربىها شدن * با صداى جغد همآوا شدن اصل خود را بردهايم از يادها * ما تبار آرياها ، مادها درد من بيگانه با مردم شدن * بين فرهنگ اجانب گم شدن عشق را ، ايثار را ، بردن ز ياد * جمله ارزشهاى خود دادن به باد