سيد محمد باقر برقعى

545

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ما همه فرهنگمان آزادگيست * پاك بودن ، مرد بودن ، سادگيست عشق را معناى ديگر داشتيم * راستى را جمله باور داشتيم پس چرا فرهنگ خود را باختيم * بر كژى ، بيگانگى پرداختيم ما چرا بازيچهء بيگانه‌ايم * راهىِ تاريكى و ويرانه‌ايم كاش مىشد بازهم يكدل شويم * دشمن كج فكرى و باطل شويم كاش مىشد دوستدار حقّ شويم * عاشق زيبايى مطلق شويم باز بايد عشق را معنا كنيم * راه شهر نور را پيدا كنيم بايد اصل خويش را باور كنيم * خلعت مردانگى در بَر كنيم ديو استثمار را رسوا كنيم * « ساحل » امّيد را پيدا كنيم اشك من از چه همچون سيل از چشمم روانى اشك من * حرفها دارم اگر پيشم بمانى اشك من من كمى از قصّهء نامردمىها گفته‌ام * از چه همچون سيل از چشمم روانى اشك من اين شتاب از چيست آخر اندكى آهسته‌تر * بر دلم دردى بود بايد بدانى اشك من درد من مرگ صداقت ، راستى ، آزادگى * با دلى لبريز غم بىهمزبانى اشك من اى سرشك غم كه از چشمم سرازيرى مدام * ريز از درد دلم تنها نشانى اشك من عاقبت « ساحل » ز طغيان تو ويران مىشود * اندكى آرام‌تر تا مىتوانى اشك من