سيد محمد باقر برقعى

535

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چندان مجال تغزل را شايسته جولان نمىديد لذا به گونه‌اى غزل كه آن را غزل حماسى ناميده‌ام ، پناه آوردم كه خالى از جلوه‌هاى مسائل اجتماعى روزگار نبوده و نيست ، با اوج‌گيرى اين روح حماسى كه در روزهاى آتش و خون و دوران دفاع مقدس به نهايت دره خود رسيد ، حقير كه هنوز همانند اين سال‌هاى پر نشيب و فراز ، خاك راه رهسپاران وادى خطر و خفيه به دوشان آسمانى را توتياى ديد بىبصيرت خودم بدانم شيفته شعر جنگ شدم ، كشف طرائف و دقائق اين‌گونه « شعر جاده تحقيق را به رويم گشود . » اسب سپيد بيا و گرنه در اين انتظار خواهم مرد * اگر كه بىتو بيايد بهار خواهم مرد به روى گونهء من اشك سالها جاريست * و زير پاى همين آبشار خواهم مرد نيامدى و خدا آگهست من هر روز * به اشتياق رخت چند بار خواهم مرد خبر رسيد كه تو با بهار مىآئى * در انتظار تو من ، تا بهار ، خواهم مرد پدر كه تيغ به كف رفت مژده داد كه من * به روى اسب سپيدى ، سوار ، خواهم مرد تمام زندگى من در اين اميد گذشت * كه در ركاب تو ، با افتخار خواهم مرد پدر كه رفت به من راست قامتى آموخت * به‌سان سرو سهى استوار خواهم مرد رأيت چنان در چنگ نامردان اسيرم * كه از مردانه مردن ناگزيزم به نامم مانده بر پا پرچمى سبز * كه سروى رسته در قلب كويرم بيا اى زخم بيم از مردنم نيست * تو پيشم باش تا راحت بميرم به‌جز خاكسترى بر جا نماند * اگر من دست آتش را بگيرم اينجا زيستن سخت است اما * كه رأيت مىشود گر من بميرم فغان اى خارهاى رشته بدراه * فغان اى حسن‌پرستان مسيرم