سيد محمد باقر برقعى
536
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شما را هم گريز از سوختن نيست * در آن روزى كه من آتش بگيريم عقاب بگذر تا نعرهاى هم در بيشهزارى نباشد * وقتى صداى پريدن در كوهسارى نباشد بگذار يكبار ديگر بر ابرها پر بسايم * هرچند در اين بيابان شايد شكارى نباشد بگذار آنسان بميريم در سينهء آسمانها * كز بعد مردن برايم حتى مزارى نباشد بگذار صحرا بداند من بازهم يك عقابم * هرچند بر بالهايم نقش و نگارى نباشد در فكر اين باغهاى خوكرده با خشك بودن * شايد پس از اين زمستان ديگر بهارى نباشد اينان چنان مىهراسند كه از زمخمه خوردن كه گويى * ديگر غمى در ميان نيست وقتى دو تارى نباشد روزى كه اسبان وحش بر سنگها سم بكوبند * شايد كه در ايل ما هم ديگر سوارى نباشد اين پنبهبازان كه روزى با خويش خلوت نكردند * از نسل منصور هستند وقتى كه دارى نباشد اى كاش يكبار ديگر اين كعبه مردى بزايد * اين قوم خيبر نشينند تا ذوالفقارى نباشد لحظه وصل وقت جان كندن من بود نمىدانستم * تيغ بر گردن من بود نمىدانستم آنچه در حجم پر از درد گلويم پژمرد * آخرين شيون من بود نمىدانستم تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم * دوست هم دشمن من بود نمىدانستم از همان خنده كه معناى عطوفت مىداد * نيتش كشتن من بود ، نمىدانستم آنچه من بارقهء عاطفه پنداشتماش * آتش خرمن من بود نمىدانستم لحظه وصل من و دوست ، خدا مىداند * وقت جان كندند من بود نمىدانستم دلفريب آهى اگر برآمده از جان كيستى * اشكى اگر چكيده ز چشمان كيستى اى سرخپوش شعلهور شهر آلمان * اى آفتاب سينهء سوزان كيستى