سيد محمد باقر برقعى

521

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جام الست الهى ! مىام ده ز جام الست * كه هركس خورد زان شود مست مست به‌سوى تو آيم تو ، را هم بده * به كويت مقامى و جاهم بده مرا از قفس كى رها كرده‌اى ؟ * به زندان تن بينوا كرده‌اى تو خالق به فرياد من گوش كن * مرا با وصالت هم‌آغوش كن و اين بندهء خاكى ناتوان * ز رنج جدايى ز خود وارهان طبيبا ! به دردم دوايى بده * از اين رنج هستى رهايى بده تو درياى نورى و من قطره‌ام * غبار رهم ، همچنان ذرّه‌ام ز مى ساغر هستىام پر نما * كه با مستىاش ناله گردد نوا تو اين‌سان گلم با مى آميختى * در آن آتش عشق خود ريختى بفرما به اين ساقى بىقرار * به من مىدهد تا نشايد شرار كجايى ؟ بدان مست رويت منم * كه هرجا نشانت بود اى صنم چو راز نهان با تو گفتم عيان * كه درد فراقم تو باشى بدان منبع انوار كو ؟ داده‌ام دل را ز كف ، اى عاشقان دلدار كو ؟ * يك جهان در سينه غم دارم ولى غمخوار كو ؟ در درون غنچهء دل راز پنهان مانده است * با كه گويم درد دل را ؟ محرم اسرار كو ؟ كشتى بشكسته‌ام در بحر توفان‌زاى عشق * همّت بخت بلند و لطف دريا بار كو ؟ اين همه نقش عجب را ديده‌ام در كوه و دشت * در عجب ماندم دلا ! نقّاش اين آثار كو ؟ شرح پرامّاى هستى در معمّا مانده است * عاجزم از اين معمّا ، قدرت پندار كو ؟ « ژالهء » بنشسته‌ام شب تا سحر بر برگ گل * تا رسم بر اوج‌ها ، آن منبع انوار كو ؟