سيد محمد باقر برقعى
514
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در سرزمين عرفان در چشم اين زمانه ، درد فريب مانده است * در انتظار درمان ، دل بىطبيب مانده است اينجا دلم گرفته ، كو دشت ارغوانى ؟ * در شورهزار غربت ، آدم غريب مانده است حوّاى انتظارم چشمش به سيب سرخ است * بر روى شاخه تنها رؤياى سيب مانده است افتاده دستهدسته گلها به دامن خاك * هم رنگ آرزوها ، در دل شكيب مانده است مريم صفت كشاندم ، مهر مسيح بر دوش * بر شانههاى ايمان نقش صليب مانده است دست تبر شكسته . . . از قصهى شكستن * بااينهمه مصيبت جنگل عجيب مانده است دشمن در اين زمانه فكر فريب تازه است * چون قوم آريائى پاك و نجيب مانده است با چشم « زهره » بنگر اشك ستارهها را * از خندهى ستاره ، شب بىنصيب مانده است دورى ز مكتب عشق ، در كيش ما روانيست * در سرزمين عرفان ، انسان غريب مانده است طغيان با وداعت بازهم باران گرفت * رعد و برقى آمد و طوفان گرفت در خيال ما نگنجد نازنين * شيوه دلدادگى پايان گرفت چون دم گرم مسيحا مىشود * تا ابد با ياد عشقت جان گرفت