سيد محمد باقر برقعى

515

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

با كلامى رنگ جنگل جنس ، رود * خستگى را از تن ياران گرفت مىتوان از نابسامانى گريخت * زير چتر دوستى ، سامان گرفت مىتوان پهلو به پهلوى چنار * با همه شمشادها ، ميدان گرفت زير بيد و نارون‌هاى خيال * در فضاى همدلى ، جولان گرفت قطره قطره مهرورزى را چشيد * خوشه خوشه شادى از حرمان گرفت مىتوان تا اوج سرمستى رسيد * بوسه از رگهاى تاكستان گرفت كاش مىماندى كه باران بگذرد * ساحل تنهائيم ، طغيان گرفت ساز تنها را صداى ديگريست * « زهره » ساز صبر از ايمان گرفت رفتى و در پشت پرچين سكوت * سينه‌ام را يك غم پنهان گرفت بپاى دوست زيباست اگر كه پرده يك‌سو بزنيم * در پنجره بهار اردو بزنيم چون باغ پر از ترانه پيچك‌ها * شيپور غزل به ياد شب‌بو بزنيم چون شبنم صبح در چمن تازه شويم * از كوچه دل غرور جارو بزنيم تا زورق آرزو به گل ننشسته * بر ساحلى از اميد پهلو بزنيم با حافظ اگر به خلوتى بنشينيم * صد ساغر عارفانه با او بزنيم پيمانه‌اى از خاطره‌ها برگيريم * حرفى ز نسيم و يار دلجو بزنيم چون ذره به‌سوى آسمان رقص‌كنان * با شمس رها گشته و يا هو بزنيم تا « زهره » به آهنگ خزان كوچ نكرد * برگرد كه در بهار اردو بزنيم ديروز اگر ز دستمان فرصت رفت * امروز بپاى دوست زانو بزنيم غزل رضا عليه السّلام بزن بال‌وپَر در هواى رضا * بر آن گنبد پُرجلاى رضا ز گلدسته‌ها بانگ يا رب شنو * به حق مىرسى با دعاى رضا