سيد محمد باقر برقعى

503

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بهاى دل آن دم كه گشت در خم زلف تو جاى دل * ظلمت فتاده يكسره اندر فضاى دل دادم عنان اين گهر دل به دست تو * غافل كه بشكنى و ندانى بهاى دل از هر غمى به عشق پناهنده‌ام ، ولى * دارم عجب كه عشق بود خود بلاى دل با حسرت اين نگاه من اندر قفاى توست * افسوس و آه ديدهء تو در قفاى دل ازبس‌كه رفته است دلم سوى دلبران * فرتوت و پير و خسته فتادم به پاى دل گنجى خموش مانده‌ام از عشق بىقرار * نايد به سينه‌ام دگر آواى و ناى دل « زمزم » ز دل چه سود تو را در تمام عمر * بگذر ز قصّه‌هاى دل و ماجراى دل بر سر پيمان تا كى دل ما واله و حيران تو باشد ؟ * تا كى سر شوريده به فرمان تو باشد ؟ تا كى من از اين سينه ز هجر تو كشم آه ؟ * تا كى به جگر آتش سوزان تو باشد ؟ اين ژالهء مستانه كه سيليست خروشان * از فرقت لب‌هاى بدخشان تو باشد گر غنچهء لب باز كنى ، اى گل خوشبوى * اين بلبل غم ديده غزل‌خوان تو باشد سر در قدم پاك تو افكنده‌ام از مهر * فرمان‌بر و چون گوى به ميدان تو باشد از بند علايق اگرم بازرهانى * تا حشر ثنا گوى ز احسان تو باشم هر صبح كه روشن كند اين شمس جهانتاب * يك جلوه از آن پرتو تابان تو باشد هركس كه در اين حلقهء رندانه نياسود * كى در خور لطف و به سرِ خوان تو باشد ؟ « زمزم » اگر از جان گذرد در ره وصلت * از روز ازل بر سر پيمان تو باشد دم جان‌بخش چهرهء خوب تو تا غارتگر دل‌هاست هنوز * لب لعلت به صفا آتش ميناست هنوز يك جهان حوصله بايد كه كشد ناز تو را * صبر از هجر تو ، محكوم شكيباست هنوز گوهر حسن تو ارزنده‌ترين گوهر عشق * دل ما در گرو حسن دل آراست هنوز