سيد محمد باقر برقعى

504

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لب ميگون تو شد ساغر و هم بادهء من * دم جان‌بخش تو معجزگر عيساست هنوز حلقهء زلف تو شد رهزن دين و دل ما * در خم اندر خم او بس دل شيداست هنوز موسىِ جان « ارَنى » گوى سر كوى تو شد * لَن تَرانى » ش همان سينهء سيناست هنوز عارف و عامى و زاهد همه راهى تواند * به هواى تو چه شورى كه به سرهاست هنوز شيخ با سبحه و سجّاده به محراب نياز * بهر جنّات و عدن ، گرم تمنّاست هنوز صوفى صافى و پيران خرابات‌نشين * همه اسرار صفا با تو سحرهاست هنوز « زمزم » از چلّه‌نشينان تو شد مرغ سحر * در دل و سينهء او شورش و غوغاست هنوز شيداى گل خار گشتم ، جا نمودم پاى گل * تا شوم مست از مى صهباى گل صبحدم باد صبا از هر طرف * مىفشاند عطر جان‌افزاى گل شبنم از لطف و لطافت قطره‌ها * مىنشاند بر رخ و سيماى گل نغمه‌هاى عندليبان و هزار * مىرسد از دامن صحراى گل مست گويى بلبل از عشق گل است * باده نوشيده‌ست از ميناى گل يك‌نفس خواند حديث عاشقى * بىخود از خود باشد و شيداى گل اشك مىريزد به آهنگ حزين * تا به خود گيرد دُرِ درياى گل اشك و شبنم هر دو شد آميخته * رونقى بخشيد بر كالاى گل بر مشام جان رسد عطرى عجيب * خوش بود سوداگرى سوداى گل هركه جويد اين صفا را صبحدم * مىپسندد رتبهء والاى گل « زمزم » ار با گل دمى سودا كنى * مىشوى هم صحبت ليلاى گل صفاى كوى تو بهار حسن و لطافت صفاى كوى تو نيست * گلى به بزم طبيعت به رنگ و بوى تو نيست هزار نقش بديع آفريد ايزد پاك * ولى چو مهر درخشان رخ نكوى تو نيست