سيد محمد باقر برقعى

493

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در ضمير خود عبث حق را نمىبيند كسى * تا دلش همواره چون آيينه پاك و صاف نيست گوهر معنى فراوان است و نبود طالبى * گفته چون زرش فزون باشد ولى صرّاف نيست يا ربا ما گر ندارد مهر ، با جورش خوشيم * در وجود او لطافت هست اگر الطاف نيست چون « زرانى » خواستم جان در برم از كيد نفس * ديدم از شهوت رهى نابسته در اطراف نيست خط امان آن خدائى كه به تن قدرت و جان دارم از او * بندهء اويم و در سينه نشان دارم از او هيچ از حادثهء دور زمان با كم نيست * چون از آفات جهان خط امان دارم از او آرزومندم و مىخواهم از او كام مراد * اين‌چنين هستم و اميد چنان دارم از او يار ، هر روز به كام دگر و با دگرى است * بىسبب نيست كه من ظن و گمان دارم از او دوستى كو همه جوياى من و حال من است * من چرا حال دل خويش نهان دارم از او من ببالم به غزل‌هاى خود از روى غرور * شكر ايزد كه چنين طبع روان دارم از او نه دل‌تنگ « زرانى » ز غمش خون شد و بس * نيز من هم ، همه‌شب آه و فغان دارم از او شتاب عمر روزگارم همه اندر ره جانان بگذشت * بگذشت عمر من و در ره خوبان بگذشت روز روشن بگذشت و شب تاريك رسيد * تا ز پيش نظرم آن مه تابان بگذشت نه فقط من به رهش از سرو جان بگذشتم * هركه ديد آن مه تابان ز سر و جان بگذشت روز و شب ناله و افغان شده كارم ز فراق * تا از آغوش من آن سرو خرامان بگذشت خرمن عمر مرا برق فراقش همه سوخت * بخت بدبين كه چسان عمر شتابان بگذشت