سيد محمد باقر برقعى
494
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عاشقان در ره جانان ز سر و جان گذرند * چون « زرانى » كه ز جان در ره جانان بگذشت مىروى از برم اى شوخ چرا مىروى * نزد كه ، بهر چه ، كجا مىروى از من سرگشته چه بد ديدهاى * از ره كين يا ز صفا مىروى دل ز كفم برده جفا مىكنى * اين نه صوابست خطا مىروى غير وفا مىنكند با كسى * عمرى و ناكرده وفا مىروى حرف رقيبان زده راه تو را * ور نه چرا از بر ما مىروى گر طلب بوسه كنم از لبت * لطف كنى يا به جفا مىروى ؟ از بر آن دوست « زرانى » چرا * كام نگرديده روا مىروى ؟ اسير نفس چو خداست يار ، هرگز نظرم به كس نباشد * كه بهجز خداى ما را ، كس و دادرس نباشد بگو ، آن خداى زر را كه به مال خود نبالد * كه هميشه كار دوران به مراد كس نباشد بشر از كجا تواند رهد از بلاى دوران * كه اسير نفس دون را ره پيش و پس نباشد بكى آن كسى تواند رهد از بلا كه هرگز * نشود اسير نفس خود و بوالهوس نباشد غم بينوا خورم يا غم دهر دون « زرانى » * نفسى دلم نشد خوش كه خوش اين نفس نباشد