سيد محمد باقر برقعى

490

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از آن به ميكده‌ام شد نصيب فيض حضور * كه خاك پاى غلامان پير دانايم از آنكه تب ردهء عشق اوست مىلرزد * مدام بر تن غم‌ديده استخوانهايم گناه باد نهادن ز كف پيالهء مى * كه راه دوست ببايد خراب‌پيمايم كنون كه رفته‌ام از خود به لطف باده‌فروش * خداى را كه نيارد بخويش بازآيم دواى درد دلم را نجستم از جايى * از آن پياله به كف در سراغ صهبايم ز بس‌كه بر غزل « زاهدى » سپردم دل * به سر روم به در ميكده نه با پايم نيش و نوش توان نيش ندارى ، سراغ نوش مرو * كه نيش و نوش بهم اندرند در دنيا به پاى گل بنشسته‌ست خار تا دانى * مشام كس نبرد عطر گل بدون جفا دو روز گر به خوشى بگذرد مشو مغرور * كه روز بعد ترا محنتى است جانفرسا بساط شب كه به ميلت بپاست خوش دارش * اميد نيست شود تا بصبح پابرجا دلا ز نعمت امروز توشه‌اى بردار * كه تا اسف نخورى در زوال آن فردا نگشته رام تو ، گر دختر زمانه منال * كه با هزار چو تو كرده اين‌چنين سودا فريب جلوهء ظاهر نمىخورد هرگز * هرآن‌كه جيفهء باطن بر او شود پيدا امانتى كه به دستت سپرده‌اند كنون * در آن خيال تملك بسر مكن بى جا وزد چو باد اجل بشكند نهال حيات * ز باغ زندگيت مىبرد خوشىّ و صفا نديده « زاهدى » از روزگار غير جميل * چو بگذرد چه غم از درد زشتى و زيبا