سيد محمد باقر برقعى
485
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تنگچشمىهاى گلچين غنچه را دلتنگ كرد * ور نه در گلبوتهزاران غنچهاى دلتنگ نيست محو بادا نام زاغ از دفتر گل تا ابد ! * بوستان عشق جاى مرغ بدآهنگ نيست خار تا چسبد به گل انبوه و درهم مىشود * ور نه مهر دايه تا اين پايه تنگاتنگ نيست مىفريبد ازچهرو لبتشنگان را چون سراب * كار اين دنيا اگر بر پايهء نيرنگ نيست ؟ مدّعى بيهوده لاف هم نژادى مىزند * يكنفس تاب تحمّل شيشه را با سنگ نيست يار در بر ، شور در سر ، سبزه در دست نسيم * جاى خالى ساقيا ! جز بادهء گلرنگ نيست نقش روى دوست دارم در شبستان خيال * كاينچنين چنين نقش خوشى در دفتر ارژنگ نيست از پس سى سال معلومم شد اين معناى نغز * « زاهدا » راه سعادت جز ره فرهنگ نيست تولّا به جمال دلنوازت ، نرسد اگرچه دستم * كه به بوى دل فريبت ، صنما هميشه مستم پى ديدن تو هرجا ، چو نسيم سر كشيدم * چو ز پا افتادم اكنون ، ز وفا بگير دستم به هوات ره بريدم ، نه به پا به سر دويدم * همه حرفها شنيدم ، همه عهدها شكستم به دل شكستهء ما ، نكند بهجز تو كس جا * كه دريچههاى آن را ، ز حضور غير بستم ز خزان سرد دورى ، به بهار گرم كويت * نكشاندى و كشيدم ، ننشاندى و نشستم دل شب صداى پا شد ، دل من به سينه لرزيد * نكند مگر تو باشى ، به صداى پاى جستم چو گذشت آبم از سر ، چه تفاوتيست ديگر * تو بدار خواه بالا ، تو بدار خواه پستم به ديار ناشناسان ، شدهام مقيم و دانم * تو مرا نمىشناسى ، كه چه بودم و چه هستم هله ! « زاهدا » ، تولّا چو كنى بكن به مولا * كه به گاه نزع گفتا : به خداى كعبه رستم به خدا علىّ خدا نيست ، ز خدا هم او جدا نيست * بشرى چو مرتضى نيست ، به خداش مىپرستم در پرنيان سبزه در كوهپايه گرچه اسير است طالقان * هرگز گمان مبر كه حقير است طالقان بر پيكرش ز زخم حوادث نشانههاست * آماجگاه تركش و تير است طالقان